| ساعت ٤:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦ |
|
شب یلدا
·
· پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به خصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. کلیسای کاتولیک روم روز 25 دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزیند تا به مراسم پگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان می نامد، جایگزین نمود تا از التقاط این دو مناسبت نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترین جشن آیین مهر را در خود حل کنند. اکنون کلیسای ارامنه روز ششم ژانویه را که گفته می شود روز غسل تعمید مسیح میباشد را به عنوان روز میلاد مسیح جشن میگیرند. · [۲] تاریخدانان تاریخ دقیق زادروز عیسی را نمی دانند، اما مسیحیان با رجوع به اناجیل و با توجه به اشاره های آن به فصل زراعت و اعتدال هوا میلاد مسیح را در اعتدالین (بهار یا پاییز) واقع می دانند. فرانتس کومون، باستانشناس بلژیکی و موسس میتراپژوهی مدرن و دیگر میتراپژوهان همفکر او مفاهیم آیین میترایسم روم را کاملاً برگرفته از آیین مزدیسنا و ایزد ایرانی میترا (مهر) میدانند لیکن این ایده از دهه 1970 میلادی به بعد به شدت مورد نقد و بازبینی قرار گرفته است و اکنون به یکی از مسائل بسیار مجادلهآمیز در زمینه پژوهش ادیان در دنیای روم و یونان باستان تبدیل گشته است. [۳] با اینحال زادروز میترا در آیین باستان مهر در ایران زمین مصادف با شب یلدا و انقلاب زمستانی در روز 21 یا 22 دسامبر بوده است و جشن زادروز میترا در آیین میتراییسم روم هم با انقلاب زمستانی مصادف بوده که به علت پیروی رومیان از گاهشماری یولیانی در 25 دسامبر واقع می شده است. · · · · · · · · · · · · · ·
درازای شب یلدا
کلمات کلیدی:
|
|
| بوی ماه مهره |
| ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥ |
|
سلام . باز آمد بوی ماه مدرسه... ، بوی ضدحال ، بعد از سه ماه تعطیلی کله سحر از خواب بیدار شدن ، دوباره درس و مشق و ناظم و کتک خوردن ، حفظ کردن یک سری اراجیف به درد نخور به اسم تاریخ، مزخرفاتی به نام دینی ، چرندیاتی به نام اجتماعی. راستی به نظر شما چرا باید برعکس تمام قوانینی که به زور تو کلّمون فرو کردیم زندگی کنیم؟ قوانین چرند بود یا دنیای آدم بزرگها مزخرفه؟ البته ماه مهر گاهی هم بوهای خوب میداد مثل بوی سیبی که مامان به زور می چپوند تو کیفمون، بوی عطر خانم معلم که وقتی خم میشد مشقهامون ببینه از مقنعه ش میومد یا بوی پاک کن عطری، بوی کتاب نو،بوی کیف، بوی چوب مداد. بعضی بوها هم اولش خوب بود بعد تبدیل میشد به گاز استرس ! مثل بوی ادکلن معلم بد اخلاق کلاس دوم که تا میومد تو راهرو اسماعیل و یزدانی و دو سه تای دیگه شروع به ماساژ دستهاشون میکردند که زیر ضرب خط کش دوام بیارن.الان که گاهی به بچه های ابتدایی نگاه میکنم میبینم که قدشون یه ذره از کمر من بلند تره ، با خودم میگم لابد خیلی بزدلم که نمی تونم خودکار لای انگشت این فسقلی ها بذارم. یادم میاد کلاس سوم بودیم یه بار یه بیچاره ای برای حل مسئله ریاضی به قتل گاه احضار شد، بعد از چند لحظه معلم خدا بیامرزمتوجه شد از زیر نیمکت اول همون ردیف یه جوی آب راه افتاده، البته آب نبود، چون بو میداد. این هم جزو بوهای ماه مهر بود. کلاس چهارمی ها ....دیگه داریم یواش یواش گردن کلفت مدرسه میشیم ، سر کوچه مدرسه دعوا راه میندازیم ، موقع رفتن از مدرسه وقتی دخترهای شیفت عصرسر راهمون سبز میشن به پسر بودن خودمون افتخار میکنیم " پسرا شیرن مثل شمشیرن ...دخترا موشن مثل خرگوشن" قاچاقی با خودکار مشق مینویسیم بعضی وقتها هم یه خودکار عطری گیر میاوردیم . اون هم خوش بو بود. روشنفکر ترین افراد مدرسه کلاس پنجمی ها هستن. کمتر از معلم ها کتک می خورن. البته هنوز گرفتار مشق و تکلیف هستن ولی به قول آقای ناظم باید واسه کوچکترها الگو باشن.بدیش اینه که دیگه نمیشه راحت از دست ناظم در رفت، هر روز یه کلید جدید، " شما باید الگو باشید موهاتون چرا بلنده؟! شما باید الگو باشید چرا دیر اومدین؟! شما باید الگو باشید چرا اون بدبختو تو دستشویی زندونی کردین؟! شما باید الگو باشین خوراکی هاشو بهش پس بدین ، شما باید الگو باشین چرا تخته پاک کن نفتی شده؟! دستهاتون هنوز بوی نفت میده!! ... بوی نفت. و.ح
کلمات کلیدی:
|
|
| تور آنتالیا |
| ساعت ٢:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤ |
|
تازه از آنتالیا برگشتم عزیزم، نیست اونجا هوا خیلی گرم بود ما هم که همش زیر دوش آفتاب، اینه که موهامو زدم تا پیازش تقویت بشه آخه میگن تابش آفتاب واسه کله مفیده. احتمالاً این قصه برای دانشجوهایی که با یک استاد تازه وارد و جوان و کچل روبرو میشن میتونه جالب باشه حالا شاید هم باورنکنن ولی حد اقل دست از سر کچل من بر میداشتن. اما واسه خودم زیاد افاقه نمی کرد چون هنوز مجبور بودم دنبال دردسرهام باشم. اصلاً کی گفته نمیشه با یک دست دوتا هندونه برداشت؟ من که سه چهارتا برداشتم خدارو شکر هیچ کدوم هم نیفتاد. اوضاع از این قرار بود که بنده مثل همه جوانان برومند میهن عزیزمون در راستای سیاستهای امید و آرزو(اینها بچه محلهام نیستن،منظورم معنی کلمه س) موفق شدم در دوره دکتری قبول بشم تا اینجاش محرز بود و در راستای اهداف جبران مافات به منظور جبران کردن بخشی از زمانهای ازدست رفته تصمیم گرفتم در فرصت باقی مونده از شر دوره آموزشی خدمت مقدس سربازی خلاص بشم این بود که با یه حساب دودوتا رفتم خدمت تا نتیجه ادامه تحصیلم کاملاً روشن بشه . سرتونو درد نیارم، آموزشی رفتم اراک که خوب و بد داشت ولی به هر حال گذشت. داشتیم یواش یواش به آخرهای شهریور میرسیدیم، که البته اصولاً از اول مهر ماه دوباره درس و مشق شروع میشد و بنده هم واسه کلاسها آماده میگشتم. رسیدیم به مهر ولی از ادامه تحصیل من خبری نشد مهر تموم شد باز هم هیچی حالا تو این گیرودار خدمت هم ول کن نبود، " بابا به جون بچه هاتون من دکتری قبول شدم!! نه خیر تامعلوم نشده کجا، مهمون ما هستی. بیا برو محل خدمتت معلوم شده." حالا شانس آوردیم چون تک پسر بودم افتادم تو ولایت خودمون.روز مقرر رفتم محل خدمت که پاسگاه پلیس راه بود البته اونجا ظاهراً بالاترین درجه خودم بودم چون وقتی وارد شدم و گفتم ستوان یکم وظیفه بهروز وحید هستم، متوجه شدم که همه پرسنل در قسمتی از سرشون احساس خارش میکنن بعضی هم با گوششون ور می رفتن و اینها همش یعنی درصد بالایی از تعجب." ستوان یک؟!! وظیفه؟!!" بعد از ظهر بود خواستم برگردم خونه که یکی گفت :"شرمنده نمی تونی بری!" گفتم آخه چرا؟ گفت جناب سرهنگ گفته . داشت جالب تر میشد. آخه اخوی من بدون رخت و لباس و خرت و پرت چه جوری شب بمونم؟ کجا بمونم؟پتو اضافی داری؟ در همین حین تلفن گفت زررررررر ...زررررر ، جناب سرهنگ بود رئیس راهنمایی رانندگی شهر خدا امواتشو از جهنم نجات بده قضیه حضور منو که شنید گفت حالا اجازه بدید امشب بره خونه. و به این ترتیب از روزهای بعد کار من تو پاسگاه شروع شد، همکارها بچه های خوبی بودن ولی از همشون بهتر همون سه تایی بودن که کنار پاسگاه تو خیابون می خوابیدن، آخه مامانشون وقتی میرفت شکار من حسابی باهاشون سرگرم می شدم مخصوصاً اون کوچولوتره که خیلی با مزه بود چه میشه کرد من هم مثل خیلی های دیگه با بچه گربه ها رابطه عاطفی برقرار میکنم. بالاخره بعد از یه مدت که هم سرباز بودم هم دنبال برنامه تحصیلم بودم هم به کلاسهای دانشگاه آزادم میرسیدم بختم باز شد و اواسط آبان موفق شدم برم سر کلاس و از این برزخ در اومدم . به همین دلیل برای جبران چند سانت کوتاهی موهام جریان آنتالیا به ذهنم رسید.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱ |
|
می گویند، آمریکا جدیداً ماهواره ای در مدار قرارداده که پر از جاسوس های کوچک است و اسمش را هم «ژئو-آی- وان» ( 1 - Geo Eye) گذاشته و حق استفاده انحصاری از آن هم تا 10 سال آینده با «گوگل» است! و این قصه سر دراز دارد.
![]() ماهواره «ژئوآی- وان» در واقع یک دستگاه عکاسی با درجه وضوح بسیار بالاست که در حال حاضر در 676 کیلومتری بالای سرمان قرار دارد، اما آیا این یک ماهواره تجاری معمولی است؟ اشتباه نکنید! اگر چه شرکت «گوگل» یک قرارداد 10 ساله برای استفاده انحصاری از عکس های این ماهواره امضا کرده، ولی «ژئوآی- وان» را در اصل «آژانس اطلاعات ملی آمریکا» وابسته به وزارت دفاع این کشور کنترل می کند! و این موضوع را هم در پاراگراف کوچکی از سندی که تحت عنوان «کتابچه مأموریت» «ژئوآی- وان» در مورد این ماهواره در اینترنت قرارداده شده، می خوانی: «ژئوآی- وان» طیف اجرایی گسترده ای در زمینه دفاعی، امنیت ملی، حمل و نقل هوایی و دریایی، نفت و گاز، مین گذاری، خدمات نقشه برداری، برنامه ریزی دولت های محلی و فدرال، بیمه و مدیریت خطرات، کشاورزی و دیدبانی زیست محیطی، دارد. به هر حال، می گویند دستگاه عکسبرداری «ژئوآی- وان» می تواند حتی اشیاء و اجسام بسیار ریز را هم تشخیص دهد! و «بوئینگ» در این زمینه از یک دقت 41 سانتیمتری صحبت می کند! به عبارت دیگر، آنها می توانند حتی رنگ لباس زیر شما را هم تشخیص بدهند! و باز هم می گویند، اگر نامه های الکترونیک خود را از طریق «گوگل» دریافت می کنید و یا هر ارتباط دیگری که با این «موتور جستجو» دارید، این را هم بدانید که دلارهای «گوگل» و دولت آمریکا رفاقت طولانی و هدف داری را با هم شروع کرده اند، و این موضوع هم تازگی ندارد! یک سال پیش، «ناسا» که باندها و پایگاه هایش معمولا به روی همه بسته است، به دو «رئیس بزرگ» گوگل یعنی «لاری پیج» و «سرجی برین» اجازه داد «هواپیمای بزرگ» خصوصی شان را در یکی از پایگاه هایش بنشانند! شراکتی واقعاً تعجب انگیز و حالا، دو ارباب بزرگ که با هواپیما سرکارشان می آیند، وسیله نقلیه شان را تقریباً «بغل» دفتر کارشان «پارک» می کنند که هزینه اش «فقط» 1.3 میلیون دلار ناقابل است!
کلمات کلیدی:
|
|
| کلبه |
| ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢ |
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!» آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. برای تمام چیزهای منفی که ما بخود میگوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد، تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»، تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»، تو گفتی «من نمیتوانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»، تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من میتوانی به انجام برسانی»، تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»، تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»، تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»، تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»، تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»، تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، تو گفتی «من احساس تنهایی میکنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»
کلمات کلیدی:
|
|
| ای ول ای ول عالمیو ای ول! |
| ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱ |
|
قابل توجه عزیزانی که نتوانستند Hf را نقد کنند و با ۶ و ٧ و ٨ در درس این استاد والا سرنگون شدند. جالب است ها. قشنگ فعالیتی از جانب بزرگ استاد انجام شده که مارا شگفت زده کرده.
سنتز آزمایشگاهی نانو ذره استانات پیروکلر نئودمیم در دانشگاه تبریز ساخته شد. و.ح
کلمات کلیدی:
|
|
| عشق |
| ساعت ۱٢:٤٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧ |
|
آمریکا: جیم و فیبی جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال شوروی سابق: ناتالیا و الکسی انگلیس: استنلی و کامیلا
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا ایتالیا: ورساچه و والنتینو
آلمان: رالف و هانا هند: نقش اول زن و نقش اول مرد عربستان سعودی: عبدالله و یک زن هلند: آنا و آنه ماری ایران: کامی و پانته آ
کلمات کلیدی:
|
|
| پردیس |
| ساعت ٢:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧ |
|
نام این کوه باستانی پردیس است در حومه شهرستان جم از توابع عسلویه استان بوشهر و در نیمه های راه بندر کنگان به فیروز آباد شیراز قرار دارد نکات قابل توجهی در این کوه باستانی وجود دارد : 2. محل تولد و غسل تعبید پدر جمشید جم (احتمالا آتشکده فوق العاده قدیمی است که در قله کوه است) 3. مغناطیس فوق العاده قوی کوه در جهان زبانزد است و اگر در فاصله 50 تا صد متری کوه یعنی تقریبا انتهایی ترین نقطه مشخص اسفالت با ماشین توقف کنی و دستی را بخوابانی ماشین بجای سر پائینی به نرمی به سمت کوه کشیده می شود که البته همین مغناطیس برای رانندگان نا آشنا بسیار دردسر ساز بوده و تا کنون تعداد زیادی خودرو بی اختیار با کوه تصادف کرده اند پوشش گیاهی منطقه نوعی خار بیابانی گرمسیریمنحصر به فرد است که خواص دارویی فراوان دارد و عسل حاصله از منطقه تماما پیشخرید چند کارخانه داروسازی بزرگ جهان است یکی از ترکیبات اصلی مسکن Advil که یکی از بهترین قرصهای شناخته شده برای ناراحتی های اعصاب و دردهای میگرنی است از همین عسل تهیه می شود و.ح
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|






















![[تصویر: iofb68.png]](http://i35.tinypic.com/iofb68.png)


